سلام بهار! چقدر دلم برایت تنگ می شود. یادت می آید گفتی هوای خاکستر نشینان زمستانی را داری ؟ما که به باد رفتیم ، بهار! یادت می آید آن روز که   در خانه نقلی و کوچک خانوم جون – خدا بیامرز – بودم . خانوم جون داشت در اتاق تمیز میهمانخانه  نماز می خواند؛ همان اتاقی که روی پشتیهایش پارچه سفید کشیده بود و پرده هایش هم از پارچه های گلدار سفید بود و در یک گوشه آن عکس خانه خدا خود نمایی می کرد؟من نمازم را خوانده بودم و در اتاق نشیمن ، تلویزیون  ۱۴اینچ سیاه و سفیدش را روشن کرده بودم . خواننده ای که تا آن روز صدایش را نشنیده بودم در پشت تصویرهایی از گلهای زیبا ، ترانه ای را می خواند. یادت می آید بهار؟ یادت می آید چه می خواند؟ یادت می آید در آن سکوت پر دامنه ، چه حالی به من دست داد؟ می دانم خوب یادت هست که من برای اولین بار در زندگی ، معنی و مزه "مستی" را فهمیدم و چشیدم! بله ، من مست شدم از آن صدا و این ترانه :

 

آمد بهار جانها ، ای شاخ تر به رقص آ

 

چون یوسف از در آمد ، مصر و شکر به رقص آ

 

چوگان زلف دیدی، چون گوی در رسیدی

 

از پا و سر بریدی ، بی پا و سر به رقص آ

 

پایان جنگ آمد ، آواز چنگ آمد

 

یوسف ز چاه آمد ، ای بی هنر به رقص آ

 

تا چند وعده باشد ؟ وین سر به سجده باشد؟

 

هجرم ببرده باشد ؟ دنگ و اثر به رقص آ

 

کی باشد آن زمانی ، گوید مرا فلانی

 

کای بی خبر فنا شو ، ای با خبر به رقص آ

 

طاووس ما در آید ، وان رنگها بر آید

 

با مرغ جان سراید ، بی بال و پر به رقص آ

 

کور و کران عالم ، دید از مسیح مرهم

 

گفته مسیح مریم : کای کور و کر به رقص آ

                              

 

بهار ! یادت می آید ؟ تو هنوز نیامده بودی اما نشانه هایت آمده بودند! درختان شکوفه داده بودند و صدای گنجشکها ، پس از مدتها ، دوباره به گوش می رسید. مردم ، خانه ها را تکانده بودند ، همه جا تمیز تمیز شده بود و از مغازه ها  بوی عود و عنبر و از خانه ها بوی گلاب حلواهای شب جمعه آخر سال  می آمد . سر بازارها دیگهای سمنو گذاشته بودند و هر کس سبزه و ماهی می خرید ، حتما یک ظرف سمنو هم بر می داشت . کودکان دست در دست مادرانشان ، با خنده و شادی از مغازه های لباس فروشی بیرون می آمدند. پدران پولهای نو را لای صفحات کتاب خدا می خواباندند تا صبح عید ، آنها را به قیمت بوسه های خالصانه فرزندانشان بفروشند .همه منتظر بودند که تو بیایی. همه می دانستند که تو می آیی . همه خودشان را برای تو خوشگل می کردند. تو اما خودت نمی آمدی ! به جای خودت سبزه و گل و آب و طراوت و عطر و شادی و سرور و خنده و عیدی را می آوردی . فروردین می آمد و همه آنها می آمدند ، اما تو با اینکه بودی ٬ نمی آمدی! راستی چرا بهار ؟ ما که خودمان را برای تو زیبا کرده بودیم . بله می دانم شاید خودمان خیلی زیبا نبودیم وفقط لباسهایمان و ظاهرمان را قشنگ کرده بودیم ولی تو بگو ، آیا اینها را بجز برای تو می کردیم بهار؟!

 

آیا این همه کار ، جز از سر محبت ما به تو بود؟ بهار ! ما که دوستت داریم و می دانیم تو هم ما را دوست داری ، اما راز این پنهان شدن هایت را نمی دانیم. اینکه خودت را به ما نشان نمی دهی و فقط با زبان اشاره های سبز با ما سخن می گویی ، درک آن برای ما مشکل است .

 

بهار ! یک سال دیگر گذشت و باز هم تو نیامدی. یک سال دیگر گذشت و باز هم صدای پای نشانه های سبز تو به گوش می رسد. دوباره سال از نو و روز نوروز ! باز هم می خواهی ما را با درخت و گنجشک و عود و عنبر و ماهی و عیدی های پولکی آقاجون سرگرممان کنی؟ نمی خواهی امسال خودت را به ما نشان بدهی؟ ببین آغاز امسال هیچ خبری از عزا و سوگواری نیست . امسال آغاز بهار خورشیدی ما با آغاز ربیع قمری ما یکی شده است . امسال شادیهای ما خالص خالص است اگر تو بیایی. چه می شود که صدای در بیاید و وقتی در را باز می کنیم چهره دلارای خود خودت را – بهار- ببینیم؟ بیا و آقایی کن و سال جدید به جای پدر ، تو به ما عیدی بده . بیا و به میهمانی دلهای ما بیا و آنها را سبز  و خوشبو کن ، دست ما را بگیرو ببر تا آن بالا بالاها. ببر تا ابرها و آسمانها ، بگذار از آن بالا به زمین خدا نگاه کنیم . بگذار صدای تصنیف و ترانه ٬ تمام کوچه های شهر را بگیرد . بگذار همه مانند آن روز من ، مست شوند و همنوا با پرندگان ٬ آن ترانه را همخوانی کنند:

 

آمد بهار جانها ، ای شاخ تر به رقص آ

 

چون یوسف از در آمد ، مصر و شکر به رقص آ

 

.............

 

بهار ! من چشم به راهم .همه چشم به راهیم ؛  چشم به راه تو . خیلی دیر کرده ای . تو رو خدا این بار دیگر ما را با چیزهای خوب دیگر سرگرم نکن . ما خودت را می خواهیم ، خود خودت را :

" تورا من چشم در راهم

 

شباهنگام

 

که می گیرند در شاخ تلاجن ، سایه ها رنگ سیاهی

 

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

 

تو را من چشم در راهم

 

شباهنگام

 

در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

 

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

 

گرم یاد آوری یا نه

 

من از یادت نمی کاهم

 

تو را من چشم در راهم ..........................

یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

اسم«امام غریب» را بر امام هشتم علی بن موسی الرضا«ع» گذاشته اند با این توجیه که ایشان از شهر و دیار خود دور افتاده اند، اما کیست که نداند غریبتر از امام حسن مجتبی«ع» کسی نیست ، کسی که در شهر و دیار خودش نیز غریب و مظلوم است .

بین زمان شهادت این دو امام ، یک روز فاصله است اما بین مزار آنها فرسنگها . و از آن بیشتر بین مظلومیت آنهاست که اولی در شهر غریب در میان مردمی که تمام جان و مالشان را فدای یک تار موی امامشان می کنند و رسم میهمان نوازی و ادب را در نهایت به جا می آورند و دومی در میان فشارهای حکومتی که حتی به قلیل محبان آن امام هم اجازه حضور بر سر مزارش را نمی دهد !

آنها که به حج مشرف شده اند ، دیده اند و اگر نرفته اند از دیگران شنیده اند که فرصت عرض ادب به ساحت چهار امام معصومی که در بقیع خفته اند دو نیمساعتی است که در صبح و عصر هر روز به علاقه مندان مردشان می دهند ، آن هم در حالی که بر دور مزار این چهار امام ، با فاصله ای چند متری دیواری آهنی کشیده اند تا مگر این فاصله ، دلها را از آنها دور کند . فرسنگها این سو تر ، در مشهد مردم ایران  از پیر و جوان ، زن و مرد ، روستایی و شهری ، از داخل و خارج کشور ، و جالبتر از همه شیعه و سنی و حتی ارمنی برای زیارت و پابوسی امام علی بن موسی الرضا «علیه آلاف التحیه و الثناء» با هر وسیله ای خود را به مشهد می رسانند تا مگر ساعاتی را در حرم شریفش بسر برند و حتی با نگاهی به گنبد و گلدسته های حرمش ، خود را از غم ایام رها کنند و به آرامش برسند و توشه ای برگیرند برای مدتهای مدید از زندگیشان.

اما این روزها مدینه ، غریبتر از همیشه است . در ایام دیگر سال که زائران و شیعیان و محبان ائمه بقیع در حج تمتع یا عمره حضور دارند ، فرصت عرض ادبی به ساحت آن بزرگواران دارند اما سالروز شهادت امام حسن مجتبی «ع» درست در زمانی است که موسم حج به پایان رسیده و ایام عمره نیز آغاز نشده است و بدین سان ، بقیع در سوت و کورترین ایام خود بسر می برد و بجز فرشتگانی که در آنجا پر می زنند و کبوترهایی که هیچ کس و هیچ دولتی نمی تواند مانع پروازشان شود ، هیچ خبری از زائران قبور مخروبه چهار اسوه آفرینش نیست ! و چه مصیبتی بالاتر ازاین ؟

سالروز شهادت پیشوایان بزرگ انسان : پیامبر اعظم «ص» و امام حسن مجتبی «ع» و امام رضا «ع» را  بر تمامی آزادگان جهان و مسلمانان بویژه خوانندگان خوب وبلاگم تسلیت می دهم.

«السلام علی محالّ معرفت الله و مساکن محبت الله و معادن حکمت الله و و حفظه سرّ الله و حمله کتاب الله و اوصیاء نبی الله و ذریه رسول الله صلی الله علیه و آله و رحمت الله و برکاته.»

جمعه ٢٥ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

حسابرسی در پایان هر کار ، عملی بسیار پسندیده و ارزشمند است و به انسان کمک می کند که با توجه به نقاط ضعف و قوت کارش ، گامهای بعدی را درست تر و محکمتر بردارد. در دستورات علمای بزرگ اخلاق ، عملی توصیه شده است که به آن "محاسبه" می گویند . بر اساس آن ، انسان در پایان هر روز ٬پیش از اینکه به خواب برود ٬به ارزیابی رفتارهای آن روز خود می پردازد و از گناهان و اشتباهات احتمالیش در پیشگاه خداوند مهربان پوزش می خواهد و بابت کارهای حسنه و نیکی که از او سر زده است سپاسگزار خداوند متعال می شود و از او می خواهد که توفیقاتش را برای تداوم این اعمال نیک افزون کند.

 

 

 

***

 

همه ما در فصلها و مقاطع گوناگون زندگیمان نیازمند این "محاسبه" هستیم . در پایان یک فصل کاری، در پایان یک بازی ورزشی، در پایان یک ترم تحصیلی ، در پایان یک سال زراعی، در پایان یک سال دیگر از سالروز ازدواج، در پایان یک دوره وبلاگ نویسی و .... از جمله در پایان یک سال دیگر و قرار گرفتن در آستانه سال جدید .در همه این موارد ، این ماییم که اگر می خواهیم کارمان از هر  عیب و نقصی دور باشد ، به ارزیابی آن دوره و چرخه زمانی بپردازیم .این کار تصادفا بسیار شیرین هم هست و حتی اگر تلخیهایی را به ما گوشزد می کند ، باعث می شود حواسمان جمع شود تا از آن در جهت اصلاح و بهبود ٬بهره برداری کنیم .

 

 

 

***

 

حاضر شدن بر سر مزار اموات و شهیدان در بین ما ایرانیها جایگاه شایسته ای دارد و بخصوص این حضور٬ در شب جمعه آخر هر سال بسیار جا افتاده  است و به عنوان رسمی و سنتی موکد ، برای همه اقشار جامعه لازم الاطاعه محسوب می شود.تا جایی که در شهرهای بزرگ در این شب و روز ، مقررات ویژه ترافیکی وضع می شود و برنامه ریزی برای حضور در قبرستان شهر و چگونگی برنامه های آن  و توزیع خیرات در آنجا ،  وقت زیادی از خانواده ها را به خود اختصاص می دهد.

 

                     

در احادیث و روایات بسیار فراوانی ، بر دعا و طلب مغفرت در شبهای جمعه – از زمان اذان مغرب پنجشنبه تا اذان صبح جمعه – سفارش و تاکید شده است .به نظر می رسد اگر این حضور سالانه در قبرستانهای شهر و روستاهایمان  ،  علاوه بر خیرات برای اموات ، با دعا و طلب مغفرت برای خودمان وپیش از آن با همان محاسبه ای که ذکر آن رفت همراه شود بسیار پسندیده تر خواهد بود. و بیش از همه در هنگام حضور بر قبور نورانی شهیدانی که در مدت کوتاه و بلند دنیاییشان و با چگونه رفتنشان می توانند به ما درس زندگی بدهند.ما با مقایسه زندگی و سلوک دنیایی خود با آن اسوه های بزرگ می توانیم "فاصله" های خودمان را با ارزشها اندازه بگیریم و در هر چه کوتاهتر کردن آن بکوشیم . کمی فکر کنیم . اجازه ندهیم تفکر از زندگی ما حذف شود و به جای آن سیستمهای نوین ارتباطی اعم از رادیو و تلویزیون و کامپیوتر و ام پی تری پلیر و موبایل و ... بنشینند و آن را تعطیل کنند و حتی اختیار  لحظه های کوچکمان  را هم از ما بگیرند.

 

 

 

***

روزی ، بسیار دلزده و غمزده از شرایط بودم. آقای صفار هرندی که آن موقع در کیهان بود به من گفت : همین الان به بهشت زهرا برو و بر سر مزار امام خمینی حاضرشو. بعد ادامه داد: من هر وقت در زندگی احساس یاس و ناراحتی می کنم برسر مزار امام حاضر می شوم و از مردانگی آن مرد نیرو می گیرم و دوباره با انگیزه فراوان به کارم ادامه می دهم .همه ما نیاز داریم که یک مرد را حجت زندگی خود قرار دهیم و بهشت زهرای تهران و گورستانهای هر شهر و روستایی ، پر است از مردانی که برای همیشه می توانند حجت زندگی و زنده ماندن ما باشند، آری برای همیشه . نگذاریم در تار و پود پوسیده زندگی شهری و ماشینی ، این حجتها را هم از ما بگیرند. بهتر بگویم : نگذاریم که ما را از این حجتها بگیرند.

 

 

***

 

بیایید این شب جمعه آخر سال، به جای آنکه مردگان منتظر ما باشند، ما دیدار شهیدان را انتظار بکشیم . بر سر مزار بزرگانی چون امام خمینی، دکتر بهشتی، شهید رجایی ، شهید دکتر مصطفی چمران ، شهید همت ، شهید بروجردی و نیز مرد بزرگ تاریخ معاصر ما مجاهد نستوه آیت الله طالقانی حاضر شویم و به آن مردان ، قول مردانه بدهیم . قول بدهیم که می خواهیم مانند آنان مرد زندگی کنیم و مرد بمیریم و قول بدهیم که مردان روزگار خودمان را در میان نامردیها و حسادتها و کبر و غرورهای دنیا طلبان ٬تنها نگذاریم . معلوم نیست که در فردا روزی کدام قطعه از قطعات این قبرستان منزلگاه ماست . مردان روزگار خود را ارزان به نامردان نفروشیم !  

 

                     

دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

۱- دوست و برادر عزیزم «سید نظام الدین موسوی» روزنامه نگار و فعال دانشجویی اخیرا کتابی را به رشته تحریر در آورده است که «انتخابات ریاست جمهوری نهم» نام دارد. از آنجا که سید نظام٬‌همواره به عنوان یک روزنامه نگار خوشفکر و خوش تحلیل شناخته می شود ٬‌به همه دوستانم توصیه می کنم کتاب او را تهیه و در ایام فراغت احتمالی نوروز مطالعه کنند.

                                    

۲- دوست و برادر عزیز دیگرم «مهدی محمدی» که همگان با نوشته ها و مقالات او در روزنامه کیهان آشنا هستند هم به جرگه وبلاگ نویسان پیوسته است . ضمن آنکه ورود این روزنامه نگار موفق را به عرصه جدید اطلاع رسانی تبریک می گویم ٬‌از همه دوستان و همراهان خودم نیز تقاضا می کنم با پیوند دادن به وبلاگ «عقل سرخ» محمدی ٬‌ زمینه بهره برداری خیل بیشتری از مخاطبان را از نوشته های مهدی فراهم کنند.

محمدی در تحلیل شرایط بخصوص در پرونده هسته ای ید طولایی دارد و اطلاعات و تحقیقات او در این زمینه بسیار ذی قیمت است همان اطلاعاتی که وعده داده است آنها را بتدریج در وبلاگش عرضه کند.

بدین ترتیب شمار وبلاگ نویسان تحریریه کیهان - تا آنجا که من خبر دارم - به هشت  نفر رسیده است که عبارتند از :

الف - تقی دژاکام با وبلاگ «آب و آتش ».

ب - سید فرید موسوی با وبلاگ «یک نقطه مبهم».

ج - مهدی محمدی با وبلاگ «عقل سرخ».

د - ایرج نظافتی با وبلاگ «محله».

ه - سید یاسر جبرائیلی با وبلاگ «س. ی. مقداد».

و - کیوان امجدیان با وبلاگ «میرزا بنویس».

ز -(خیلی خوب بابا حذف کردم . چرا می زنی ؟)با وبلاگ «نقطه ویرگول» .

ح - { احتمالا اجازه افشا ندارم !} با وبلاگ «میرزا قلی خان راپورتچی».

البته بسیاری از همکاران کیهانی ما در شهرستانها و مراکز استانها وبلاگهای خوبی دارند که اگر فرصتی شد به آنها هم می پردازم اما ظاهرا فعالترینشان وبلاگ « نازنین یار»  ، خانم «فاطمه معین زاده »است که از  دوستانی که تا حالا به آنجا تشریف نبرده اند ٬ دعوت می کنم اگر به نوشته های دلنشین درباره اهل بیت «علیهم السلام» با زبان سلیس و روان و بدون تکلف علاقه مندند٬‌حتما به آن سر بزنند.

با این حال این یادداشت صرفا به خاطر گل روی نهضت اطلاع رسانی قلمی شده و دو فرشته موکل خودم را به شهادت می گیرم که حتی از سید نظام با وفا یک نسخه از کتابش را هم دریافت نکرده ام اما با توجه به اینکه بچه های خرم آباد خیلی سخاوتمند و  از این حرفها هستند ٬ احتمال دریافت چند نسخه از این کتاب با وجه رایج مملکتی ! دور از انتظار نخواهد بود.

در ضمن همسرم خانم «مریم صباغ زاده ایرانی» و دخترم «راحیل» هم وبلاگهایی شخصی دارند ٬ اما چون ماههاست که آن را به روز نکرده اند ٬‌تا زمانی که خانه تکانی و آب و جارویی کنند و آماده پذیرایی از میهمانان باشند از معرفی آنان معذورم و حتی آنها را از پیوند های خودم هم حذف کرده ام . البته فکر می کنم همین روزها هر دو نفر با حال و هوایی جدید ٬ عرصه وبلاگ نویسی را جدی تر  خواهند گرفت !

۳- این قسمت فراموشم شد! به قول «فرید» : همین !

 

یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

اگر عاشورا روز "آتش" بود ، اربعین روز "آب" است
اگر عاشورا روز "فراق" بود، اربعین روز "وصال" است
اگر عاشورا "افتادن"بود، اربعین "برخاستن"است 
اگر عاشورا "نقطه" بود، اربعین "راه" است
اگر عاشورا"تکلیف"بود، اربعین "تاکید" است
اگر عاشورا"رفتن"بود، اربعین "بازگشتن"است
اگر عاشورا"ریزش" بود، اربعین "رویش"است
اگر عاشورا "قطره"بود ، اربعین "دریا"ست
اگر عاشورا ندای"هل من ناصرینصرنی" داشت ، اربعین فریادهای "لبیک "دارد
اگر عاشورا "سرخ"بود، اربعین ....هم "سرخ" است 
                                          زمین و زمان همیشه "سرخ" است
اگر عاشورا  "بدنهای قطعه قطعه" داشت ، "تب" داشت ، "سیلی" داشت ، "تازیانه" داشت
اگر عاشورا "ثار" داشت ،............

                                          این الطالب بدم المقتول بکربلاء ؟ 

چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

بود بازرگان و او را طوطیی 

در قفس محبوس ، زیبا طوطیی

 

چونک بازرگان سفر را ساز کرد

سوی هندستان شدن آغاز کرد

 

هر غلام و هر کنیزک را ز جود

گفت بهر تو چه آرم ؟ گوی زود

 

هر یکی از وی مرادی خواست کرد

جمله را وعده بداد آن نیکمرد

 

گفت طوطی را چه خواهی ارمغان ؟

کآرمت از خطه هندوستان ؟

 

گفتش آن طوطی که : آنجا طوطیان 

چون ببینی کن ز حال ما بیان

 

کان فلان طوطی که مشتاق شماست

از قضای آسمان در حبس ماست

 

بر شما کرد او سلام وداد خواست

وز شما چاره و ره ارشاد خواست

 

........

 

چونک تا اقصای هندستان رسید 

در بیابان طوطی چندی بدید

 

مرکب استانید ، پس آواز داد

آن سلام و آن امانت باز داد

 

طوطیی زان طوطیان لرزید بس

اوفتاد و مرد و بگسستش نفس

 

شد پشیمان خواجه از گفت خبر

گفت رفتم در هلاک جانور

 

این چرا کردم ؟ چرا دادم پیام ؟

سوختم بیچاره را زین گفت خام

 

این زبان چون سنگ و هم آهن وش است

وانچ بجهد از زبان ، چون آتش است

 

سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف 

گه ز روی نقل و گاه از روی لاف

زانک تاریک است و هر سو پنبه زار 

در میان پنبه چون باشد شرار؟

 

گر سخن خواهی که گویی چون شکر

صبر کن از حرص و این حلوا مخور

 

...........

 

کرد بازرگان تجارت را تمام

باز آمد سوی منزل شادکام

 

هر غلامی را بیاورد ارمغان 

هر کنیزک را ببخشید او نشان

 

گفت طوطی ارمغان بنده کو؟

آنچ دیدی و آنچه گفتی باز گو

 

گفت : نه ! من خود پشیمانم از آن 

دست خود خایان و انگشتان گزان

 

من چرا پیغام خامی از گزاف 

بردم از بی دانشی و از نشاف

 

گفت : ای خواجه ! پشیمانی ز چیست ؟

چیست آن کاین خشم و غم را مقتضی است ؟

 

گفت : گفتم آن شکایتهای تو

با گروهی طوطیان همتای تو

 

آن یکی طوطی ز دردت بوی برد

زهره اش بدرید و لرزید و بمرد

 

من پشیمان گشتم این گفتن چه سود

لیک چون گفتم ، پشیمانی چه سود؟

نکته ای کان جست ناگه از زبان

همچو تیری دان که آن جست از کمان

 

وا نگردد از ره آن تیر ، ای پسر  

بند باید کرد سیلی را ز سر

 

چون گذشت از سر ، جهانی را گرفت

گر جهان ویران کند ، نبود شگفت

 

.......

 

چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد

پس بلرزید ، اوفتاد و گشت سرد

 

خواجه چون دیدش فتاده همچنین

بر جهید و زد کله را بر زمین

 

چون بدین رنگ و بدین حالش بدید

خواجه بر جست و گریبان را درید

 

گفت : ای طوطی خوب خوش حنین

این چه بودت ؟ این چرا کردی چنین؟

 

ای دریغا ! مرغ خوش آواز من

ای دریغا ! همدم و همراز من

 

ای دریغا ! مرغ خوش الحان من

راح روح و روضه و ریحان من

 

گر سلیمان را چنین مرغی بدی

کی خود او مشغول آن مرغان شدی؟

 

ای دریغا مرغ کارزان یافتم 

زود روی از روی او برتافتم

 

ای زبان ! تو بس زیانی مر مرا 

چون تویی گویا ، چه گویم مر تو را ؟

 

ای زبان ! هم آتش و هم خرمنی

چند این آتش در این خرمن زنی؟

 

در نهان جان از تو افغان می کند 

گر چه هر چه گوییش آن می کند

 

ای زبان ! هم گنج بی پایان تویی 

ای زبان ! هم رنج بی درمان تویی

 

هم صفیر و خدعه مرغان تویی

هم انیس وحشت هجران تویی

 

چند امانم می دهی ای بی امان ؟ 

ای تو زه کرده به کین من کمان !

 

نک بپرانیده ای مرغ مرا

در چرا گاه ستم کم کن چرا

 

یا جواب من بگو ، یا داد ده ! 

یا مرا ز اسباب شادی یاد ده !

 

.........

 

حرف چه بود تا تو اندیشی از آن 

حرف چه بود : خار دیوار رزان

 

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم

تا که بی این هر سه با تو دم زنم

...........

 

ای حیات عاشقان در مردگی

دل نیابی جز که در دل بردگی

 

هر که او ارزان خرد ، ارزان دهد 

گوهری طفلی به قرص نان دهد

 

غرق عشقی ام که غرق است اندر این

عشقهای اولین و آخرین

 

...........

 

دوست دارد یار این آشفتگی 

کوشش بیهوده به از خفتگی

 

مرد غرقه گشته جانی می کند

دست را در هر گیاهی می زند

 

اندر این ره می تراش و می خراش 

تا دم آخر ، دمی فارغ مباش

 

.............

 

بعد از آنش از قفس بیرون فکند

طوطیک پرید تا شاخ بلند!!

 

      

 

طوطی مرده چنان پرواز کرد 

کآفتاب شرق ترکی تاز کرد

 

خواجه حیران گشت اندر کار مرغ

بی خبر ناگه بدید اسرار مرغ

 

روی بالا کرد و گفت : ای عندلیب !

از بیان حال خود ، مان ده نصیب

 

او چه کرد آنجا که توآموختی؟

ساختی مکری و ما را سوختی؟

 

گفت طوطی : کو به فعلم پند داد

که رها کن لطف آواز و وداد

زانکه آوازت تو را در بند کرد

خویشتن مرده پی این پند کرد

یعنی ای مطرب شده با عام و خاص 

مرده شو چو من که تا یابی خلاص

 

دانه باشی مرغکانت بر چنند 

غنچه باشی کودکانت بر کنند

 

دانه پنهان کن به کلی؛ دام شو

غنچه پنهان کن ؛ گیاه بام شو

 

هر که داد او ، حسن خود را در مزاد 

صد قضای بد سوی او رو نهاد

 

چشمها و خشمها و رشکها 

بر سرش ریزد چو آب از مشکها

 

دشمنان او را ز غیرت می درند

دوستان هم روزگارش می برند

 

آنکه غافل بود از کشت و بهار 

او چه داند قیمت این روزگار؟

 

در پناه لطف حق باید گریخت

کو هزاران لطف بر ارواح ریخت

 

تا پناهی یابی آنگه چون پناه 

آب و آتش مر تو را گردد سپاه

 

............

 

یک دو پندش داد طوطی بی نفاق

بعد از آن گفتش : سلامٌ الفراق

 

خواجه گفتش : فی امان اله برو 

مر مرا اکنون نمودی راه نو................

یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

۱- دیشب برای چندمین بار فیلم زیبای «تعطیلات رُمی» اثر ویلیام وایلر را دیدم و باز هم مثل هر بار ٬ گویی برای نخستین بار است که آن را تماشا می کنم و درست مانند بار اول ٬‌متحیر می شوم. این فیلم ٬ عجیب با دلم بازی می کند و هر بار که آن را می بینم تا مدتها تصویر «ادری هیپبورن» و بازی حسی بی نظیرش که برای همین هم جایزه اسکار را گرفت از جلوی چشمانم دور نمی شود. خیلی دلم می خواست این فیلم دوبله فارسی هم داشت تا زوایای دیگر آن هم برایم مکشوف می شد. هر چند تکیه فیلم بر گفتار نیست و بیشتر ماجرا را تصویر جلو می برد و این از مزایای بزرگ آن است چرا که بر خلاف سوژه های مشابه که بر اختلاف طبقاتی تاکید دارند ٬ فیلمساز با تعمد خاصی ٬ کوشیده است تا با نگاهی فلسفی ٬ تماشاگر را به تفکر و تامل در چیستی زندگی واداردو چه زیبا در این هدف خود موفق بوده است .

«تعطیلات رمی» داستان شاهزاده خانمی است که از زندگی درباری و تشریفات کسالت آور و آزار دهنده آن خسته شده است . صحنه تنگی کفش و بیرون آوردن پا از آن در یک برنامه رسمی شاهانه و در ادامه تعیین دقیق  ساعت برنامه ها و کارها و بازدیدهایش که از سوی زن خدمتکار به وی تلقین می شود ٬ بخوبی این موضوع را جا می اندازد. او حتی حق ندارد از پنجره کاخ سلطنتی به جشن و پایکوبی مردم نگاه کند و به همین دلیل تصمیم به فرار از کاخ و در واقع این شرایط می گیرد. او در ۲۴ ساعت حضور پنهان خود در شهر ٬ برای اولین بار ٬ مزّه شیرین زندگی را می چشد و شاید برای نخستین بار ٬ شادی و خنده خالص را تجربه می کند. او در این ۲۴ ساعت ٬ تفاوت زندگی خود را با مردم عادی تجربه می کند و معنای لذت را در می یابد.

۲- زندگی شهری و ماشینی امروز٬ متاسفانه همه ما را فرسنگها  از فلسفه زندگی  دور کرده است . شادیهایمان هیچ کدام ٬ خالص و واقعی نیست ٬ رنجها و سختیهایمان هم بر خلاف مردان بزرگ ٬ بندرت سازنده و تعالی بخش ٬‌و بیشتر کاهنده و روح خراش است .همه ما نیاز داریم که زمانی را به تنهاییهای تامل بر انگیز و تفکر  اختصاص دهیم . شاید آنها که در شهرهای کوچک و محیطهایی زندگی می کنند که آنها را خیلی از خودشان دور نمی کند٬ بهترین اوقات خود را در نیمه آخر اسفند ماه و اوایل فروردین تجربه می کنند و این توفیق را دارند که به خودشان و به روحشان بپردازند. اما درست در همین بهترین دوره زمانی و چرخه فصلی ٬ ما پای بسته های زندگی شهری و ماشینی و حالا الکترونیکی ٬ شلوغترین و گرفتارترین ایام خود را می گذرانیم و این ماجرا٬‌مصیبت کمی نیست .

کاش کسی تعطیلات تهرانی و تعطیلات اصفهانی و تعطیلات شهر های بزرگ ایرانی را هم به تصویر می کشید تا یادمان بیاید که باید فاصله ها را کم کنیم ٬‌با خودمان و با خدایمان ...

۳- صبح زود امروز ٬ نماز را که خواندم زدم بیرون . باران بسیار زیبایی می بارید و مرا که سخت در نشئه فیلم دیشب بودم به بهشت زهرا «س» دعوت می کرد. باران می بارید و من با نوای تار استاد فرهنگ شریف در دستگاه اصفهان به قبرستان می رفتم . سر قبر آقاجون ٬ خانم جون ٬ عمو  و ... و سر آخر با فراغت بال ٬ سر مزار «ناصر» پسر داییم رفتم . هوا روشن شده بود اما باران هم بشدت می بارید. نگاهم در نگاه ناصر دوخته شده بود و رهایش نمی کرد. یاد زندگی و یاد فلسفه زندگی افتاده بودم. بوی خوش همیشگی مزار شهید «پلارک » که دو سه تا خانه بیشتر با ناصر فاصله نداشت ٬‌ فضا را معطر کرده بود. بوی زندگی در تمام این قطعه پیچیده بود و من دیدم که مرده ای بیش نیستم . باران می بارید.بلندگوهای بهشت زهرا «س» به آخرهای دعای ندبه رسیده بودند:«متی ننتفع من عذب مائک فقد طال الصدی ؟ ...»آقا جان ! پس کی ما را از آب گوارای وصالت سیراب می کنی؟ می دانی که قرنها از تشنگی ما می گذرد ؟...

        

باران می بارید٬ باران می بارید و شهر از آدمها خالی خالی بود. باران می بارید و من تشنه بودم . یک مادر شهید ٬ سر مزار فرزندش  شربت می داد .‌باران می بارید و من به فلسفه زندگی و حیات می اندیشیدم . بلند گو ها به آخر های دعای ندبه رسیده بودند....

 بلند شدم و راه افتادم ...

جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

خوشحال شدم تو نت زیارتت کردم/استفاده کردیم شدیدن /با یه پست جدید آپم ، بیا /شما رو لینک می کنم ،شما هم منو لینک کن /سرم شلوغه ، آپ جدیدتو سیو می کنم ، آف می خونم /مرسی که برام آف گذاشتی / پست جدیدتون خیلی قشنگه ، من هم دارم پست جدیدمو می نویسم /خوشحالم که در عرصه سایبر شما رو یافتم / منتظر آپ کردنات می مونم /سر می زنم تا ادامه پستاتو بخونم /این آهنگ تو آلبوم جدید افتخاریه /مرسی که خبر آپ شدن وبتو دادی/ گفتی داری وبتو عوض می کنی وایسادم لینک جدید بذارم /اسم شما رو تو گوگل سرچ کردم و توی یکی از کامنتهایی که گذاشته بودید ، پیداتون کردم /سی یو لیتر / قبلنم گفتم دوس دارم جم شیم ، می خام ببینمت /هواست نیستا!/بذار فک کنم بعدن /منتظر آپ بعدیتم ، زیبا بود این پست /خیلی مرسی بابت کامنت/آپم ، به من سر بزن ، بای /هورا ... اولین کامنتو من گذاشتم /اصلن وقت ندارم /هر وقت آپ می کنی خبرم کن /بعدا سر می زنم ادامه پستتو می خونم / برام تو msg  آف بذار /ببخشید دیشب دیسکانکت شدم /الان آنلاینم /مرسی که آن شدی/همین ، فعلن ....!

 

***

 

بسیاری از ما در رفتارهای اجتماعی ، در سخن گفتن و در نوشتن دچار اشتباهات بزرگ و کوچکی می شویم که یا بر اثر بی اطلاعی از ناپسند بودن آنهاست و یا ناشی از فراموشی و گاهی هم جو گیر می شویم و دوست داریم مثل دیگران باشیم . در بیشتر این موارد یک یاد آوری و تذکر کوچک کافی است تا تلنگری باشد برای اینکه به جبران غفلت صورت گرفته بپردازیم و یا از تکرار آن در آینده خودداری کنیم.البته حساب اشتباهاتی که تعمدی و با توجه و اصرار صورت می گیرد ، از این موضوع جداست .

 

راستش من گاهی احساس می کنم همه مایی که نخودی در آش  این محیط مجازی و این دهکده بزرگ جهانی می اندازیم ، در مظلومیت زبان و ادبیات فاخر فارسی نقش داریم و در این گناه شریکیم. بخصوص اگر توجه داشته باشیم که گستره مخاطبان در اینترنت تا چه حد زیاد است و به همین دلیل میزان تاثیر گذاری آن هم با رسانه های مکتوب دیگر چقدر فاصله دارد.

 

من در اینجا نمی خواهم به غلطهای املایی سهوی در وبلاگها و سایتها گیر بدهم و یا پای موضوع بسیار مهم و تعیین کننده ای چون ویرایش و دستور زبان را به میان بکشم که ما  اهالی این دهکده آن را به چه وضع اسفباری کشانده ایم ، حتی به برخی واژه ها و کلماتی که از زبانهای لاتین وارد این محیط شده و چاره ای هم از آن نبوده است ، کار ندارم .گلایه من از خودم و دیگران به بی توجهی در استفاده بی رویه و نا هنجار از واژه های فرنگی و کلماتی است که جایگزینهای خوب و مناسب و چشم نواز تر و گوش نوازتری در زبان فارسی دارند و نوشته های ما را شیوا تر و خواندنی تر می کنند و صمیمانه تر هم هستند چرا که ایرانیند.به عنوان یک مثال به جای  همین تعبیر " آپ کردن " چرا از عبارت  بسیار زیبا ی  "به روز کردن " استفاده نمی  کنیم؟

 

یک نکته دیگر در همین زمینه استفاده افراطی و البته غلط از زبان شکسته و محاوره ای است . قبول دارم که صمیمیت موجود در این نوع نگارش بسیار بیشتر  و انتقال مفاهیم ساده با  آن سریعتر است ، اما همین زبان را هم می توان به گونه ای به کار گرفت که به ساختار و شالوده محکم آن خللی وارد نیاید. مثلا نوشتن " می خام ببینمتون " به جای " می خوام ببینمتون" بسیار اشتباه و ویرانگر است یا حذف تنوین در کلماتی چون شدیدا ، فعلا ، معمولا ، قبلا و ... و نوشتن آنها به صورت فعلن ، شدیدن ، قبلن . همچنین حذف "د" در انتهای بعضی صیغه های افعال و تبدیل آن به "ه" شاید مراد نویسنده را از به کار گیری این نوع نگارش تامین کند و لازم نباشد که علاوه بر آن مثلا  "فکر کنم " را " فک کنم " بنویسیم .

 

من خیلی این یادداشت را طولانی نمی کنم اما از همه دوستان و عزیزانی که این نوشته را می خوانند تقاضای عاجزانه دارم که در یک حرکت  فراگیر ، حداقل  صحیح نویسی  واژه  های مورد اشاره در این نوشته را در مطالب خودمان رعایت کنیم و لطف کنند این نوشته را در دسترس  دوستان دیگر و مخاطبان وبلاگ خودشان هم قرار دهند و یا پیوند این نوشته را برای آنها ارسال کنندو البته اگر نقد و نظری هم برای اصلاح بیشتر این اقدام اصلاحی دارند ، دریغ نکنند که خود من اولین مشتاق شنیدن و رعایت آن هستم .

 

در پایان نمونه های قابل رعایت و البته پر تکرار برخی از موارد رایج در محیط اینترنت بخصوص در وبلاگها و در اتاقهای گفت و گو را می نویسم و منتظر نظر دوستان می مانم:

 

  • پست : یادداشت – مطلب

     

  • کامنت : نظر

     

  • لینک : پیوند

     

  • آپ : به روز

     

  • نت : شبکه

     

  • سیو : ذخیره

     

  • سرچ : جست و جو  - کاوش

     

  • مرسی : ممنون – متشکرم

     

  • آنلاین : پشت خط

     

یک یاد آوری و آن اینکه :انتقاد من به کلمات و واژه های به کار رفته است و نه خدای نکرده به کسانی که آنها را به دلایل پیش گفته استفاده کرده اند بخصوص که بسیاری از آنها از دوستان بسیار خوب و  عزیز  من هستند.

 

(یک نکته : من برای این یادداشت ، صبح امروز دو سه ساعتی وقت گذاشتم اما درست در هنگام انتخاب عکس همه آن پرید و من ماندم و حسرت یک نوشته ذخیره نشده ی از دست رفته . اینکه الان نوشتم حس اولی را نداشت ولی از انگیزه اولی هم چیزی کم ندارد. اشکالاتش را شما به بزرگواری خودتان ببخشید.)

 

دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

خبرگزاری فارس دقایقی پیش ، از فرار "شهرام جزایری" متهم ردیف اول مفاسد اقتصادی خبر داد. .وی که در معیت ماموران برای صورت برداری از اموال منقول خود به یکی از منازل خود رفته بود ، با اغفال ماموران محافظ خود از چنگ آنان گریخت و به خارج از کشور فرار کرد . شنوندگان محترم ! به من خبر دادند رخداد یک مورد تصادف در تقاطع خیابان امام خمینی و کارگر جنوبی که بین یک دستگاه خودرو الگانس و مزدا رخ داده موجب راهبندان و ترافیک شدید شده است و از آنجا که راننده مزدا صحنه تصادف را ترک کرده است ، از دیگر رانندگان محترمی که قصد دارند از این مسیر به مقصد برسند ، تقاضا می کنیم برای رهایی از بار سنگین ترافیک ، از سمت چپ بانک کشاورزی رو به روی دروازه ملی استفاده کنند و حالا همکاران من ، برای شادتر کردن اوقات شما ، ترانه قدیمی " ز من نگارم خبر ندارد" را آماده پخش کرده اند که در مایه بیات کرمان اجرا می شود. جالب است که به اطلاع شما شنوندگان عزیز برسانم که در این ترانه ، از هر سازی استفاده شده است . و حالا در این بخش برنامه ، کارشناس اداره هواشناسی ، وضعیت هوای کشور را به اطلاعمان می رساند. خواهش می کنم همکار عزیز ! بله ، امروز ما شاهد یک توده هوای بسیار کم فشار هستیم که در پایتخت و بسیاری از مناطق کشور وجود دارد و پیش بینی می شود در روزهای آینده هم ادامه پیدا کند . به  همین دلیل از بعد از ظهر ، هوای عمومی کشورمان با برف همراه خواهد بود و به مقدار قابل ملاحظه ای سرد خواهد شد . از هموطنان عزیز تقاضا می کنیم برای حفظ سلامتی خود ، لباس گرم به اندازه کافی به همراه داشته باشند و رانندگان محترم هم حتما خود را به وسایل ایمنی تجهیز کنند ، با این حال تمام راهها باز است و مشکلی از این نظر وجود ندارد. خبر دیگری در همین زمینه حاکی است سخنگوی دولت نوری المالکی اعلام کرد : در پی اعدام صدام حسین دیکتاتور سابق عراق ، بزودی طه یاسین رمضان معاون وی نیز به  دار مجازات آویخته خواهد شد ، یک روزنامه اصلاح طلب که با 500 میلیون تومان اهدایی شهرام جزایری به یکی از سران دوم خردادی شارژ شده بود ، در این زمینه سکوت کرد اما فرمان  فریاد کشید: آاااااای قیصر ! کجایی که داداشتو کشتند! مجری برنامه گفت و گوی خبری ساعت 30/22شبکه دوم هم اعلام کرد: هیچ کدام از مسئولان قوه قضاییه حاضر نشدند برای پاسخگویی به سوالات بینندگان در این برنامه شرکت کنند، اما ایران خودرو اعلام کرد : پیش فروش دو ودیعه ای خودروهای دوگانه سوز در این شرکت آغاز شده است . به گزارش خبرگزاری جمهوری اسلامی ، رهبر معظم انقلاب در دیدارنمایندگان  سه قوه و رئیس مجمع تشخیص مصلحت ، از روند اجرای اصل 44 قانون اساسی بشدت انتقاد کردند و آن را به علت بی توجهی به این موضوع بخصوص در دولتهای گذشته دانستند. ایشان با استقبال از طرح سهام عدالت و برخورداری دو دهک پایین جامعه از این سهام افزودند: بیشتر مخالفان داخلی اجرای سیاستهای اقتصادی دولت نهم ، افرادی هستند که با اجرای این سیاستها ، منافعشان قطع و یا اختیارات مدیریتی آنان محدود خواهد شد. در پی این اظهارات ، روابط عمومی نیروی انتظامی اعلام کرد : پلیس 110 موفق به کشف مقادیر زیادی مواد محترقه شد که برای آتش افروزی در چهار شنبه آخر سال آماده شده بود. وزارت آموزش و پرورش نیز از طراح سوالات آزمون ضمن خدمت معلمان به مراجع قضایی شکایت کرد، اما روزنامه ها با مستمسک قرار دادن ماجرای سوالات موهن ، خواستار عزل وزیر شدند. گزارش دیگری در همین زمینه حاکی است در انفجار مهیب شهر نجف که در نزدیکی حرم مطهر امام علی "ع" اتفاق افتاد، 13 تن از شیعیان کشته و 34 تن مجروح شدند. در همین حال دکتر محمود احمدی نژاد در اجتماع پر شور مردم گیلان بار دیگر اعلام کرد: دولت منتخب شما مردم ، علی رغم همه فشارها یک ذره از مواضع خود در داخل و خارج کشور عقب نشینی نخواهد کردوتا آخر  پای دفاع از حقوق شما خواهد ایستاد. شنوندگان عزیز! همکارانم به من اطلاع دادند که حتما توضیح بدهم که نام دستگاه آهنگ پخش شده را به اشتباه "بیات کرمان" اعلام کرده بودم که صحیح آن " خارج در دستگاه سه گاه" است و حالا توجه بینندگان عزیز را به فیلم سینمایی " خیلی دور – خیلی نزدیک" جلب می کنیم . این فیلم ماجرای آشتی انسان با آسمان در کویر برهوت زندگی است . پیش از خدا حافظی خاطر نشان می کنم که پس از تماشای این فیلم سینمایی زیبا ، زیارت " ناحیه مقدسه " پخش خواهد شد . تا  صبح پر رنگ فردا و طلوع خورشیدی دیگر همه شما هموطنان عزیز را به خدای مهربان می سپاریم . شب و روزتان به خیر و نیکبختی ...

 

 

 

جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

در زندگی هر کدام ما ٬ نشانه هایی وجود دارد که خداوند مهربان را با آنها می شناسیم یا بهتر بگویم بعضی از نعمتهای خدا برای بعضی نمود بیشتری دارد . یک آیه شریفه قرآن هم داریم که در آن تاکید شده است : نعمتهای خداوند به خودتان را برای دیگران هم نقل کنید(و اما بنعمه ربک فحدث).در زندگی من در میان تمام نعمتهای خداوند ٬ دو سه نعمت است که بیش از دیگر نعمتهایش برایم دلچسب و آرامش بخش است . اول از همه نعمت دوستان خوب و دوستان فراوان است . راستش ٬من شاید هیچ گاه دوست بد را در زندگی تجربه نکرده ام و از زمانی که به یاد می آورم دور و بر خود را پر از همراهان و یاران دوست داشتنی یافته ام . حتی گاهی برایم تصور این موضوع مشکل است که کسانی به رفیقان ناباب دل خوش کرده باشند و با علاقه در تحکیم آن  دوستیها بکوشند و یا اینکه کسانی از نبودن یا نداشتن دوست خوب ناله کنند!

من البته خیلی تلاش کرده ام که دوستانم را برای همیشه برای خود نگه دارم و نمی دانم در این کار چقدر موفق بوده ام اما بر عکس  ممکن است کسانی از همراهانم ٬ مرا برای ادامه دوستی نپسندیده باشند و راهشان را از من جدا کرده باشند که این حق طبیعی آنهاست و البته از هوشیاری و فراست آنها حکایت می کند! آخر معلوم نیست که من هم همان دوست آرمانی آنها باشم ! با این حال من هنوز همه آنها را دوست دارم.

نعمت دوم خداوند به من شغل دلخواه است . از نوجوانی همیشه از اینکه نکند شغلی داشته باشم که نتوانم در آن دوام بیاورم و یا اینکه روح مرا ارضا نکند وحشت داشتم . از آنها که به هر دری می زنند تا درامدی داشته باشند هم خوشم نمی آمد(یعنی از شغلشان نه از خودشان!).دلم می خواست با شغلم زندگی کنم و نه تنها از آن خسته نشوم بلکه روز به روز به آن علاقه مندتر بشوم. اینجا هم لطف خداوند شامل حالم شد. در اواسط دوران دانشجویی در زمانی که به پیشنهاد دوستان ٬ زمینه فعالیت در وزارت امور خارجه و وزارت کشور برایم فراهم شد ٬ از سوی برادر بزرگوارم جناب آقای مهدی نصیری سردبیر وقت روزنامه کیهان که مرا در مجلس یک شهید در حال شعر خوانی دیده بود ٬ دعوت به کار شدم و من هم با شادمانی زایدالوصفی دو مورد قبلی را رها کردم تا در بهترین شغل مورد علاقه خودم :روزنامه نگاری و خبرنگاری قرار بگیرم. شغلی که همیشه آرزوی آن را داشتم . یادم نمی رود در کودکی با کاغذهای امتحانی روزنامه می نوشتم ؛روزنامه ای که لوگو داشت٬ سرمقاله داشت ٬ طرح داشت ٬ خبر داشت ٬ طنز داشت و تنها چیزی که نداشت تیراژ بود! و تعداد مخاطبانش هم از پدر و مادر و خواهر و برادرم فراتر نمی رفت ! و هفته بعد باز هم شماره بعد !من هنوز آن شماره ها را به عنوان ذخایر گرانبهایی از خاطرات گذشته در هر اسباب کشی سخت هم ٬ با خود به همراه می آورم .و امروز پس از ۱۸ سال از حضور در شغل خبرنگاری و روزنامه نگاری درست مثل روزهای اولی که با دوچرخه کورسی خود ٬ پس از نماز و صبحانه شال و کلاه می کردم و به کیهان می آمدم و تا نزدیک به نیمه شب در آن می ماندم و در حقیقت در آن زندگی می کردم ٬ با همان انگیزه و با همان علاقه در این شغل دوست داشتنی حضور دارم گذشته از  اینکه علاوه بر روزنامه نگاری ٬ به خود روزنامه ای هم که در آن کار می کنم علاقه دارم چرا که آن را در خط امام و ولایت فقیه و مدافع نیروهای متدین و انقلابی می دانم . البته کیهان مثل هر روزنامه دیگری قطعا اشتباهات و خطاهایی داشته است اما این خطاها هیچ گاه به خط تبدیل نشده و به عنوان تعمد هم بر خطای خود اصرار نکرده است .

***

قصد من از ذکر این دو نعمت بزرگ خداوند مهربان  به خودم ٬خاطره نویسی نبود بلکه این بود که بگویم یک بار دیگر خداوند به من توفیق داد تا در پی  چند سوال ساده که برای تاثیرگذاری بهتر و جذابتر شدن وبلاگم ٬ آنها را طرح کرده بودم ٬ سیل پاسخهای همدلانه و دستهای یاری دوستان قدیم و جدید ٬ جاری شود و مرا در خلسه مجدد  نعمت  بزرگ و همیشگی خداوند به خودم یعنی همان  دوستهای خوب و فراوان فرو ببرد. راستش من انتظار این همه محبت دوستان و مخاطبانم را نداشتم و امیدوارم شما خوبان و دوستان جدید  را برای همیشه برای خودم نگه دارم و از وجودتان استفاده کنم .

در این مسیر ٬ بجز پاسخهایی که در بخش نظردهی آمده بود ٬ عزیزانی از طریق ایمیل و چت هم مواردی را مطرح کردند بخصوص دوست هنرمندم مسعود شجاعی طباطبایی و دو عزیز مهربان خانمها فا . عین و دریاترین  که علاوه بر راهنمایی ٬ دست به کار شدند و اقداماتی کردند که صدای آن بعدا در می آید!  

در هر صورت ٬‌حتما شما هم با مشاهده نظرها متوجه شده اید که روال آتی این وبلاگ چگونه خواهد بود. برخی تغییرات را هم بزودی شاهد آن خواهید بود. و من امیدوارم همان گونه که در حرم مطهر نبوی به پیامبر اعظم قول داده ام این وبلاگ را برای نشر فضیلتها و زیباییها و پیامرسان هر آنچه که روح تکلیف و اراده را در ما زنده کند یا زنده نگه دارد و ما را به اقدام وا دارد ٬ بنویسم یا جمع آوری کنم . به شما عزیزانی هم که نگران بوده اید قول می دهم که در این وبلاگ ٬ بشدت خودم باشم . هر چند در این مدت هم خودم بوده ام و هر چند که در طول مدت خبرنگاری و روزنامه نگاریم هم خودم بودم و تمام تلاش خودم را کرده ام که برای قلمم ارزش بی نهایت قائل باشم ٬ به قلمم دروغ نگویم و از همه مهمتر آن را نفروشم . کلام جلال در رساله پولس رسول به کاتبان را زیر شیشه میزم گذاشته ام تا نکند آن را فراموش کنم آنجا که می نویسد:زینهار تا کلام را به خاطر نان نفروشی و روح را به خدمت جسم در نیاوری . به هیچ قیمتی گر چه به گرانی گنج قارون زرخرید انسان مشو . اگر می فروشی همان به که بازوی خود را ٬ اما قلم را هرگز!

قلم من که یک انسانم حتما اشتباه می کند اما فروختنی نیست . قطعا این قلم را نه تنها ارزان نمی فروشم بلکه اصلا نمی فروشم . این همان قلمی است که خداوند مهربان به آن قسم یاد کرده است و من چگونه می توانم آن را برای رضایت این و آن و برای دنیای این و آن بفروشمش ؟! و یا به هزل و بیهودگی بیالایمش ؟!

یک بار دیگر از همه عزیزان و بزرگواران ممنونم و امیدوارم در ادامه راه نیز همراه این برادر خود باشید.

چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت
به نوک خامه رقم کرده‌ای سلام مرا که کارخانه دوران مباد بی رقمت
نگویم از من بی‌دل ٬به سهو کردی یاد که در حساب خرد نیست سهو بر قلمت
مرا ذلیل مگردان به شکر این نعمت که داشت دولت سرمد٬ عزیز و محترمت
بیا که با سر زلفت قرار خواهم کرد که گر سرم برود برندارم از قدمت
ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتی که لاله بردمد از خاک کشتگان غمت
روان تشنه ما را به جرعه‌ای دریاب چو می‌دهند زلال خضر ز جام جمت
همیشه وقت تو ای عیسی صبا خوش باد که جان حافظ دلخسته ٬ زنده شد به دمت

سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها: